نیامد یک کلام...

دوش یادت بر سرم زد ناگهان

جسم و روحم رفت یکجا ناگهان

عقل و هوشم را ببرد از این جهان

در خماری بودم اندر کوی تو

کور سویی دیدم از گیسوی تو

من سلامی دادمت از عمق جان

صبر کردم......نه نیامد یک کلام

خوابِ من........رویای من........

گر تو نمی خواهی مرا...

گوش کن حرف مرا

خود ندانی...

جان من را سوختی

دین و ایمان مرا با یک نگه بفروختی

جان من ازآنِ تو جانان من

دین و ایمانم تویی دلدار من

درشکن خاموشیت را ،ای خموش

عشق را کن تو هویدا-چون خروش موج دریا-

باز هم من صبر کردم......

نه....نیامد یک کلام

ناگهان احساس کردم نیستی

سرد شد جانم ، ز تنهایی دل

باز شد چشمم ، ندیدم من تو را

آری.....

من تو را در خواب دیدم

چون شبی که ماه را بر آب دیدم

آه کو...؟

آن چهره ی زیبا...

روی ماه کو...؟

رفتی از خوابم ولی یادت همیشه زنده است،

من به امّید تو هستم هر نفس

احسان ضامنی

بگذار تا هم صحبتت باشم

چیزی بگو،بگذار تا هم صحبتت باشم

                             لختی حریف لحظه های غربتت باشم

ای سهمت از بار امانت هرچه سنگین تر

                             بگذار تا من هم شریک قسمتت باشم

تاب آوری تا آسمانِ روی دوشت را

                               من هم ستونی در کنار قامتت باشم

از گوشه ای راهی نشان من بده،بگذر

                              تا رخنه ای در قلعه بند فطرتت باشم

سنگی شوم در برکه ی آرام اندوهت

                              یا شعله واری در خمود خلوتت باشم

زخم عمیق انزوایت دیر پاییده است

                             وقت است تا پایان فصل عزلتت باشم

صورتگر چشمان غمگین تو خواهم بود

                                 بگذار همچون آینه در خدمتت باشم

در خوابی و هنگام را از دست خواهی داد

                           معشوق من ! بگذار زنگ ساعتت باشم

حسین منزوی

بی جواب

شکوفه های احساسم طلایی

نوشتم روی یک کاغذ کجایی؟

*

نوشتم عاشقم،عاشق ترینم

مرا عاشق تو کردی نازنینم

*

نوشتم روی یک کاغذ غریبم

اسیر آرزوهایی عجیبم

*

همه روزهای هفته ام آه

شبیه من شده هم سال و هم ماه

*

همه تاریک و خاموش و سیاهند

همه مانند من لبریز آهند

*

صدایی مثل باران بر سرم ریخت

به جانم شعله های آتش آمیخت

*

صدای پای خواهش های بی جاست

بلورین حوض تنهایی من

به به ! چه زیباست

*

سکوت خانه ام آشفته تر شد

دل دیوانه ام دیوانه تر شد

*

نوشتم روی یک کاغذ اسیرم

اسیری می کشم تا که بمیرم

*

نوشتم بی وفایی رسم من نیست

به جز تو هیچ کس در چشم من نیست

*

نوشتم قلب من بر روی آب است

امید من تو را دیدن به خواب است

*

نوشتم فکر من از من گریزد

گهی با صبر من او می ستیزد

*

درونم ولوله، اما خموشم

صدای پای تو آید به گوشم

*

نوشتم نامه ام پایان ندارد

سر حسرت زده سامان ندارد

*

نشستم زیر بیدی مست و مجنون

شدم حیران و سرگردان و دل خون

*

نهادم نامه ام را توی پاکت

شدم خیره به راهت طبق عادت

*

به پاهایی برهنه می دویدم

نشستم گوشه ای،این را شنیدم

*

ندا آمد برو اینجا سراب است

مکان نامه های بی جواب است

فریبا شش بلوکی