من می روم...

من می روم آری،همین امروز یا فردا
دیگر ندارم طاقت دلواپسی ها را
دلشوره ی اینکه چه خواهد شد؟چرا...؟آیا...؟
پشت مرا خم کرد و هم انداختم از پا
ساک سفر را بسته ام،اما نمی دانم
دست از سر من بر نمی دارد چرا دنیا!؟
من حاصل جمع تمام خنده ها بودم
حالا شدم مجموعه ی تفریق ها...منها
دیوان قلبم را که می خوانید،بی تردید
در صفحه هایش زخمهایم می شود پیدا
بی شک صحافی هم ندارد فایده،وقتی
بر زخمهایم هی نمک پاشیده اند اینجا!
این دور و بر مردم قفس را خوب می سازند
-حتی برای هق هق پروانه ای تنها!-
پایان ندارد بغضهایم،پس خداحافظ
من می روم آری،همین امروز یا فردا...
مائده یحیی پور
