درد...!
![]()
امروز مثل هر روز،با من بساز ای درد!
این عشق کار من نیست،اما چه می توان کرد
وقت عبور می شد از قله های برفی
اما کسی برایم،ره توشه ای نیاورد
این روزهای آخر،باید وزید و طی شد
با رودهای راهی،با بادهای شبگرد
ای روح نابسامان،با من نمان و بگریز
من خاک می شوم خاک،من گرد می شوم گرد
نگذار خاطراتش در من فسیل گردد
من را بسوز ای عشق،دردت به جانم ای درد!
مهتاب بازوند