باران باش!

هزار درد مرا،عاشقانه درمان باش

هزار راه مرا،ای یگانه پایان باش

برای آنکه نگویند،جسته ایم و نبود

تو آن که جسته و پیداش کرده ام،آن باش

دوباره زنده کن،این خسته ی خزان زده را

حلول کن به تنم،جان ببخش و جانان باش

کویر تشنه ی عشقم،تداوم عطشم

دگر بس است،ز باران مگوی،باران باش

دوباره سبز کن،این شاخه ی خزان زده را

دوباره در تن من،روح نوبهاران باش

بدین صدای حزین،وین نوای آهنگین

به باغ خسته ی عشقم،هزاردستان باش

حسین منزوی

نگاه تو...

این نگاهی که آفتاب صفت

گرم و هستی ده و دل افروزست،

باز-درعین حال-چون مهتاب

دلفریب و عمیق و مرموزست.

لیک با این همه دل انگیزی

همچو تیر از چه روی دلدوزست؟

 

با چنان دلکشی که می دانم

از نگاهت چرا گریزانم؟

 

چشم های سیاه چون شب تو

بی خبر از همه جهانم کرد

حالِ گمگشتگان به شب دانی؟

چشم های تو آن چنانم کرد.

محو و سرگشته ی نگاه توام

این نگاهی که ناتوانم کرد:

 

ناچشیده شراب،مست شدم

بی خبر از هرآن چه هست شدم.

 

چون زبان عاجز آیدت ز کلام

نگه از دیده ی سیاه کنی

رازهای نهانِ مستی و عشق

آشکارا به یک نگاه کنی

لب ببند از سخن که می ترسم

وقتِ گفتار،اشتباه کنی!

 

کی زبانِ تو این توان دارد؟

چشم مستِ تو صد زبان دارد

سیمین بهبهانی

امید محال

 

تا نهان سازم از تو بار دگر

راز این خاطر پریشان را

می کشم بر نگاه نازآلود

نرم و سنگین حجاب مژگان را

دل گرفتار خواهشی جانسوز

از خدا راه چاره می جویم

پارساوار در برابر تو

سخن از زهد و توبه می گویم

آه...هرگز گمان مبر که دلم

با زبانم رفیق و همراه است

هرچه گفتم دروغ بود،دروغ

کی تو را گفتم آنچه دلخواهست

تو برایم ترانه می خوانی

سخنت جذبه ای نهان دارد

گوئیا خوابم و ترانه ی تو

از جهانی دگر نشان دارد

شاید این را شنیده ای که زنان

در دل ((آری)) و ((نه)) به لب دارند

ضعف خود را عیان نمی سازند

رازدار و خموش و مکارند

آه،من هم زنم،زنی که دلش

در هوای تو می زند پر و بال

دوستت دارم ای خیال لطیف

دوستت دارم ای امید محال

فروغ فرخزاد