شب تنهایی خوب


گوش کن،دورترین مرغ جهان می خواند.

شب سلیس است،و یکدست،و باز.

شمعدانی ها

و صدادارترین شاخه ی فصل،ماه را می شنوند.

پلکانِ جلو ِساختمان

در ِفانوس به دست

و در اسراف نسیم،

گوش کن،جاده صدا می زند از دور،قدم های تو را

چشم تو،زینت تاریکی نیست.

پلک ها را بتکان،کفش به پا کن،و بیا.

و بیا تا جایی،که پر ماه،به انگشت تو هشدار دهد.

و زمان،روی کلوخی بنشیند با تو

و مزامیر شب اندام تو را،مثل یک قطعه ی آواز،به خود جذب کنند.

پارسایی است در آنجا،که تو را خواهد گفت:

بهترین چیز،رسیدن به نگاهی است که از حادثه ی عشق،تر است.

سهراب سپهری

وقتی که...


وقتی که دیگر نبود،

من به بودنش نیازمند شدم.

وقتی که دیگر رفت،

من به انتظار آمدنش نشستم.

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد،

من او را دوست داشتم.

وقتی او تمام کرد،

من شروع کردم.

وقتی او تمام شد،

من آغاز شدم.

و چه سخت است،

تنها متولد شدن!

مثل تنها زندگی کردن است.

مثل تنها مردن!

دکتر علی شریعتی

فریاد من خسته!


دیگر به دعا هم نبرم راه به جایی

                   دیگر نتوان گفت که ای کاش بیایی

دیشب به دلم آینه ی چشم تو می گفت

               ای عاشق بیچاره،به این درد سزایی

فریادِ من خسته در این همهمه گم شد

                  دیگر نرسد حیف صدایی به صدایی

هرچند دلت با من دیوانه جفا کرد

               پیداست که با عشق به دنبال وفایی

شب تا به سحر،غرق تماشای تو بودم

                    شب آمده،ای اختر تابنده کجایی؟

من غنچه ی پژمرده ی افتاده به خاکم

         ای گل تو چنین خسته و افسرده چرایی

با بال و پری خسته و با قلب شکسته

            پر می کشم از کوی تو با شوق رهایی

در دایره ی قسمت ما،وضع چنین شد

             شادی به تو دادند و به من درد جدایی

بر رهگذر خسته و آواره،مخور غم

              او منزل شب دارد و یک سقف خدایی

بابک طراوت