فریاد من خسته!

دیگر به دعا هم نبرم راه به جایی
دیگر نتوان گفت که ای کاش بیایی
دیشب به دلم آینه ی چشم تو می گفت
ای عاشق بیچاره،به این درد سزایی
فریادِ من خسته در این همهمه گم شد
دیگر نرسد حیف صدایی به صدایی
هرچند دلت با من دیوانه جفا کرد
پیداست که با عشق به دنبال وفایی
شب تا به سحر،غرق تماشای تو بودم
شب آمده،ای اختر تابنده کجایی؟
من غنچه ی پژمرده ی افتاده به خاکم
ای گل تو چنین خسته و افسرده چرایی
با بال و پری خسته و با قلب شکسته
پر می کشم از کوی تو با شوق رهایی
در دایره ی قسمت ما،وضع چنین شد
شادی به تو دادند و به من درد جدایی
بر رهگذر خسته و آواره،مخور غم
او منزل شب دارد و یک سقف خدایی
بابک طراوت
+ نوشته شده در جمعه سوم تیر ۱۳۹۰ ساعت 21:23 توسط زهره
|