یوسف کنعان

غم آبادی به نام زندگانی ساختم بی تو
ز بیم شام تنهایی،به غم پرداختم بی تو
به زیر ران ما اسب جوانی بود و شادی ها
رمیدی از من و تنهای تنها تاختم بی تو
عزیزت خواستم تا یوسف کنعان من باشی
ز جان بگذشتم وخود را به چاه انداختم بی تو
پس از آن دوستی ها،عاشقی ها،آشنایی ها
برای خود در این غمخانه،زندان ساختم بی تو
چنان در خویش می گریم که مژگان هم نمی داند
به لبهایت قسم! لبخند را نشناختم بی تو
میان پاکبازان سرفرازم،زانکه این هستی
قماری بود و یکسر هستی ام را باختم بی تو
مهدی سهیلی
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 23:20 توسط زهره
|